محمد ابراهيم آيتى
673
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
مىرفت ، أثؤب با شمشير كشيده بر وى حمله برد و دشنامگويان دختر برادر خود را طلب مىكرد ، قيله دختر را به جانب او افكند ، و به طلب دمسازى كه به اتّفاق ، نزد رسول - خدا روند به خانهء خواهر خود كه به همسرى يكى از بنى شيبان درآمده بود برفت ، يكى از شبها - كه در آنجا بود و خواهر ، او را خواب مىپنداشت - شوهرش كه از انجمن شبانهء افسانهگويان بازآمده بود گفت : براى قيله دمسازى خوب يافتم ، حريث بن حسّان شيبانى صبحگاهان با وفد بكر بن وائل به ديدار رسول خدا مىرود ، قيله كه بيدار بود و خود اين سخن را شنيده بود ، صبح فردا با شتاب برفت و حريث را كه چندان دور نشده بود بيافت ، و از او درخواست مصاحبت كرد ، حريث با روى گشاده پذيرفت ، برفتند تا بر رسول خدا وارد شدند . رسول خدا نماز صبح مىگزارد ، سفيدى صبح تازه طلوع كرده بود و هوا هنوز تاريك بود و مردم يكديگر را نمىشناختند ، قيله گويد : من كه به جاهليّت قريب العهد بودم در صف مردان ايستادم ، مردى كه پهلوى من قرار داشت پرسيد : تو زنى يا مرد ؟ چون دانست كه من زنم مرا دور ساخت ، در صف زنان رفتم و تا طلوع آفتاب در بين آنان بودم ، نزديك رفتم ، هرگاه مردى را با منظرى خوش و لباسى خاصّ مىديدم خوب نگاه مىكردم تا رسول خدا را برتر از ديگران ببينم ، چون آفتاب برآمد مردى بيامد و گفت : « السلام عليك يا رسول اللّه » رسول خدا پاسخ داد : « و عليك السلام و رحمة اللّه و بركاته » رسول خدا را در دو دستار كهنهء رنگ و رو رفته ، با شاخهء نخلى پوستكنده نشسته ديدم ، دستها دور زانوان حلقه كرده بود ، خشوع او در نشستن لرزه بر اندامم افكند ، كسى او را از حال من آگاه ساخت ، بدون اين كه به من كه در پشت سر او بودم نظر افكند گفت : آرامش بر تو ، خداوند ترس از دلم بيرون ساخت ، اولين كسى كه نزد آن حضرت رفت حريث بود ، او از طرف خود و قوم خود با آن حضرت به اسلام بيعت كرد و سپس گفت : نوشتهاى ده كه : دهناء مرز ميان ما و بنى تميم باشد ، هيچ كس از آنان جز مسافر يا مجاور از دهناء به جانب ما نگذرد ، رسول خدا دستور نوشتن داد . من كه چنين ديدم تاب نياوردم ، چه دهناء وطن من بود ، خانهء من در آنجا قرار داشت ، گفتم : اى رسول خدا ! او از تو زمين بىبر